
|
بیاتاباقناری پربگیریم سرودنوبهارازسربگیریم دل توتاقیامت شادبادا بهاراخانه ات آباد بادا به بوی شاخه گل بلبل مست دلش رازین بهانه داده ازدست بهاراچشم مخمورت مراکشت صدای تاروتنبورت مراکشت به شاخ دل گل جان زد جوان قناری نغمه خوانشدعاشقانه
+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت
4:55 بعد از ظهر |
باز كن پنجرهها را، كه نسيم،
+ نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت
4:21 قبل از ظهر |
اقيانوس کجاست؟ ماهي کوچکي در اقيانوس به ماهي بزرگ ديگري گفت: ببخشيد آقا، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستيد و احتمالاً مي توانيد به من کمک کنيد تا چيزي را که مدت ها در همه جا در جست و جوي آن بوده ام و نيافته ام را پيدا کنم؛ ممکن است به من بگوييد: اقيانوس کجاست؟! ماهي بزرگ تر پاسخ داد: اقيانوس همين جاست که شما هم اکنون در آن شنا مي کنيد. ماهي کوچک پاسخ داد: نه! اين که من در آن شنا مي کنم آب است نه اقيانوس. من به دنبال يافتن اقيانوس هستم نه آب و با سرخوردگي دور شد. همه ما هم مانند آن ماهي کوچولوي غافل، در نعمت و برکت نامتناهي غرق هستيم و مجبور نيستيم براي يافتن آن کوشش کنيم و به هر دري بزنيم؛ زيرا هر چقدر اين ماهي کوچک شنا کند باز هم در اقيانوس خواهد بود و کم نخواهد آورد. خداوند نعمت هاي زيادي را به همان اندازه که در اقيانوس براي ماهي فراهم کرده، در اختيار ما قرار داده است. اما شايد بايد تصميم بگيريد که هر روز از زندگي خود را چگونه مي خواهيد بگذرانيد. نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است. فقط کافي است آن را بخواهيد و همين الان خود را به آن متصل کنيد. + نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت
6:7 بعد از ظهر |
..بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه + نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت
5:30 بعد از ظهر |
یه مدتی نیستم ، .....
اما برمی گردم ... فعلا خدانگهدار... + نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت
4:43 بعد از ظهر |
در های بهشت و دوزخ به هم چسبیده اند. شیطان فقط می تواند از در دوزخ بگذرد و فرشته فقط از در بهشت . اما آدم می تواند از هر در که دلش بخواهد وارد شود. + نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت
8:0 بعد از ظهر |
روزی ۵ قورباغه با هم به گردش می رفتند.ناگهان به یک گودال بسیار عمیق برخوردند.
۲تا از قورباغه ها به داخل گودال افتادند.آنها سعی میکردند تا به بالا بیایند.اما دیگران به آنها می گفتند دیگر نمی توانید از این گودال بیرون بیایید.و همان جا می میرید.یکی از قورباغه ها پس از تلاش بسیار نا امیدشد .اما دیگری همان طور به تلاش خود ادامه دادتا توانست به بالا بیاید وقتی به بالا رسید دیگران به او گفتند که چه شد به حرف ما گوش ندادی . بعد فهمیدند که آن قورباغه ناشنوا بود. + نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت
7:34 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت
9:20 بعد از ظهر |
|
|