.......

...
بیاتاباقناری پربگیریم
سرودنوبهارازسربگیریم
دل توتاقیامت شادبادا
بهاراخانه ات آباد بادا به
بوی شاخه گل بلبل مست
دلش رازین بهانه داده ازدست
بهاراچشم مخمورت مراکشت
صدای تاروتنبورت مراکشت
به شاخ دل گل جان زد جوان
قناری نغمه خوانشدعاشقانه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باز كن پنجرهها را، كه نسيم،
روز ميلاد اقاقيها را،
جشن ميگيرد،
و بهار،
روي هر شاخه، كنار هر برگ،
شمع روشن كرده است،
![]()
![]()
![]()
ماهي بزرگ تر پاسخ داد: اقيانوس همين جاست که شما هم اکنون در آن شنا مي کنيد. ماهي کوچک پاسخ داد: نه! اين که من در آن شنا مي کنم آب است نه اقيانوس. من به دنبال يافتن اقيانوس هستم نه آب و با سرخوردگي دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهي کوچولوي غافل، در نعمت و برکت نامتناهي غرق هستيم و مجبور نيستيم براي يافتن آن کوشش کنيم و به هر دري بزنيم؛ زيرا هر چقدر اين ماهي کوچک شنا کند باز هم در اقيانوس خواهد بود و کم نخواهد آورد. خداوند نعمت هاي زيادي را به همان اندازه که در اقيانوس براي ماهي فراهم کرده، در اختيار ما قرار داده است. اما شايد بايد تصميم بگيريد که هر روز از زندگي خود را چگونه مي خواهيد بگذرانيد. نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است. فقط کافي است آن را بخواهيد و همين الان خود را به آن متصل کنيد.
..بعضیها شعرشان سپید است، دلشان سیاه
بعضیها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضیها شعرشان نو است، فكرشان كهنهبعضیها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان
بعضیها اصلا قیمتی ندارند
بعضیها در حسرت پول همیشه مریضند
بعضیها برای حفظ پول همیشه بیخوابند
بعضیها برای دیدن پول همیشه میخوابند
بعضیها برای پول همه كاره میشوند
بعضیها نان نامشان را میخورند
بعضیها نان جوانیشان را میخورند
بعضیها نان موی سفیدشان را میخورند
بعضیها نان پدرانشان را میخورند
بعضیها نان خشك و خالی میخورند
بعضیها اصلا نان نمیخورند
بعضی ها فكر میكنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
وبعضی ها...
اما برمی گردم ...
فعلا خدانگهدار...
در های بهشت و دوزخ به هم چسبیده اند.
شیطان فقط می تواند از در دوزخ بگذرد و فرشته فقط از در بهشت .
اما آدم می تواند از هر در که دلش بخواهد وارد شود.
۲تا از قورباغه ها به داخل گودال افتادند.آنها سعی میکردند تا به بالا بیایند.اما دیگران
به آنها می گفتند دیگر نمی توانید از این گودال بیرون بیایید.و همان جا می میرید.یکی
از قورباغه ها پس از تلاش بسیار نا امیدشد .اما دیگری همان طور به تلاش خود ادامه
دادتا توانست به بالا بیاید وقتی به بالا رسید دیگران به او گفتند که چه شد به حرف
ما گوش ندادی . بعد فهمیدند که آن قورباغه ناشنوا بود.